چه اهمیتی داره که کل دنیا گاهی بخواد برام بشه یه کابوس حتی عشق بشه یه مسلخ گاه الان برام مهم اینه که دستای مهربون مادرمو دارم که بعد از یه کابوس بذاره روی پیشونی یم بفهمم بالاخره این ارامش چیه که مردم می خوانش
برچسب:
نویسنده: روژان افشاری
هیچ وقت تسلیم نمی شم از من نپرس چرا خودت دلیلش رو می دونی به خاطر بعضی روزها که گریه کردم تحقیر شدم گم شدم اما اشتباهی نشدم عوضی نشدم تموم تلاشمو کردم خودم بمونم نشم یکی مثل تو یا بقیه اینو بفهم من خسته نمی شم اتفاقا سر ذوق می یام که دشمن هام زیاد بشن این جوری قوی تر می شم من حسادت نمی کنم یا حتی غبطه توی کارم نیست سعی می کنم اونی بشم که می خوام هه اینو رو پیشونی ایت حک کن الکی به دنیا نیومدم برای این همه راه دلیل داشتم
برچسب:
نویسنده: روژان افشاری
برچسب:
نویسنده: روژان افشاری
برچسب:
نویسنده: روژان افشاری
برچسب:
نویسنده: روژان افشاری
برچسب:
نویسنده: روژان افشاری
برچسب: دانشجویی,
نویسنده: روژان افشاری
برچسب:
نویسنده: روژان افشاری
برچسب:
نویسنده: روژان افشاری
برچسب:
نویسنده: روژان افشاری
برچسب:
نویسنده: روژان افشاری
برچسب:
نویسنده: روژان افشاری
چرا توی زندگی زن هایی که من می شناسم همه ی مرد ها چشمان سرد و خاکستری دارند چرا چشمان مردی نارنجی و گرم نیست چرا دستان مردانی که من دیده ام در پی احساسات من نیست چرا و واقعا چرا عشق روزها نوجوانی این قدر زود از من دل کند چرا باید تنها بمانم هزاران چرا دارم که حکمت است ندانم خسته شدم از بدبینی ها سالها خیالم بند یک نفر بود که حال دلم حتی به اندازه ی یک نخ بند او نیست هی چه سهل انگار و فراموش کارم من
برچسب: خاکستری,
نویسنده: روژان افشاری
برچسب:
نویسنده: روژان افشاری
نقل شده چشمان یار شاعرت می کند اما من شاعر نشدم چون چشمان یار را در برابرم نداشتم من در اشیانه دستان یار ماوایی نداشتم من به این نداشتن ها بیشتر از دوری اش خو کردم چه خوب می شد اگر نوزاد نو پای عشق از همان اول می دانست اخرین این راه تکیدگی ایست چه قدر بد که بی رحمی یار را هم به جان می خری تا قابل نگاهش باشی ای کاش عشق در روزهای پیری و کهن سالی بود ای کاش عشق می گذاشت در جوانی حداقل قدر یک لذت شاد کام بمانیم از همان اول امده تا کام مان را تلخ کند بی انصاف
برچسب:
نویسنده: روژان افشاری
سلام خدا
خلاصه که تو خودت بهتر از همه می دانی چه قدر خوشحالم راستی چند بار در اتاق بالا و پایین پریده ام با صدای بلند خندیده ام من خیلی خیلی خوشحالم تو می دانی چه گذشت یا چه می گذرد بالاخره همانی شد که می خواستم با ادبیات جانم خوشان خوشانم فقط یک چیزی تازه این خوان اول است اوه هنوز مانده تا من نویسنده شوم و صاحب کتابی
خدایا وای چه دوشنبه یی من در این هفته داشته باشم نمی دانی چه قدر ذوق زده ام
برچسب:
نویسنده: روژان افشاری
برچسب:
نویسنده: روژان افشاری
برچسب: دوستشان,
نویسنده: روژان افشاری
هیچ وقت نگاهت را به نگاه هیچ مردی ارزان نفروش هیچ وقت
برچسب:
نویسنده: روژان افشاری
سایه بان ها تنها هستند دروغ می گویند که با هزاران عابر در دل تنها نیستند نمی خواهند باور کنند که هیچ کس بابت کار مهم سایه بانی از انها تشکر نخواهد کرد نمی خواهند بدانند که در روز بارانی مردم هوای چترشان را بیشتر از سایه بان پلی دارند که سر تا سر باران شده
ببخش سایه بان نمی دانم از چه جنسی هستی اگر از چوبی که نمی شود هم سوخت هم ساخت اگر از اهنی که اهن ان قدر سرد است که یعنی می داند تنهایی چیست
برچسب:
نویسنده: روژان افشاری